کد خبر : 92991
تاریخ انتشار : 5 مهر 1391 6:41
تعداد مشاهدات : 860

دو عدد شکلات با طعم معرفت و بصیرت

خیلی وقت ها همه ما افرادی را به عنوان الگو در ذهن خود متصور می شویم مردانی که کاری خاص کرده اند، کسانی که قهرمانان ملی هستند و  شاید از بسیاری چیز ها گذشته اند تا فقط پرچم مقدس کشورشان همیشه بر قله های بلند افتخار بایستد.
شاید ذهن های ما رو سوی شاهکارشاعر بزرگمان فردوسی  کند و یادی از رستم و آرش کند، شاید سیاوش را مظهر مردانگی بدانیم،  از نظر این حقیر تمام این بزرگ مردان اسطوره ای باید باری دیگر متولد شوند و در کلاس معرفت و مردانگی رزمندگان ایرانی بنشینند. کسانی که در سخت ترین شرایط بهترین های زمانه خود بوده اند، نه تنها زمانه خود بلکه میتوانم بگویم بهترین هایی برای تاریخ که دیگر هیچ گاه تکرار نمی شوند.
اگر آنان رویین تن بودند مردان الگوی ما با عشق به شهادت و با عشق به دیدار جانان تمام جان خود را را رویین تن می دیدند.
هر خواننده اهل دلی جان کلام این حقیر را به راحتی درک کرده است، می خواهم از هشت سال تاریخ سازی مردان تاریخی انقلاب اسلامی در جبهه حق علیه باطل سخن گویم.
آنانی که میدان های مین را عاشقانه خالی از هر گونه خطری می یافتند. چمران هایی که در کمال اخلاص و تمام ایمان می جنگیدند، باکری هایی که تمام آرزویشان پیدا نشدن تن مبارکشان پس از شهادت بود،بابایی هایی که قبل از پرواز با جنگنده ها قلب هاشان در آسمان ملکوتی شهادت پرواز می کرد و همت هایی که جانانه همت به مبارزه نهادند.
بسیاری از رزمندگان ما در حال حاضر زندگی را با صندلی های چرخ دار سپری می کنند،
افرادی که در اوج جوانی روشنایی دنیا را فراموش کردند و نور بهشت دیدند و در حال حاضر هم دست به دیوار راه می روند.
آه، اینجاست که باید گفت یاد باد آن روزگاران یاد باد.
حال همه  ما رزمنده هایی در جبهه جنگ نرم و جهاد علمی هستیم و باید با تلاش های خود جانانه حتی در این عرصه همچون احمدی روشن ها و شهریاری ها شهادت طلبی کنیم.
صحبت از جانبازان نا بینا شد و عرصه علمی، ذکر یک خاطره را در اینجا کم توفیق نمی دانم.
همین چند وقت پیش بود جهت عرض ادب به اتاق یکی از استاد های گران مایه ام رفتم که هر دو چشمش را در جبهه از دست داده بود رفتم، ملاقاتی که شور و شادی آن روحیه دو چندان برای تلاش بیشتردر عرصه علمی به من داد.
در حال صحبت کردن بودم و پس پایان حرف هایم دیدم که استادم از جای خود بلند شدند و  دست به دیوار شروع به حرکت کردن کردند، چند دقیقه بعد متوجه شدم که از یخچال داخل آبدارخانه دو عدد شکلات را برای من آورد.
آن دو عدد شکلات آنقدر ارزشمند بود که حاضر نمی شدم با تمام دنیا آن را عوض کنم و واقعا در آن دو شکلات طعم معرفت و بصیرت را چشیدم.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :